+ نیست اما ....
نیست اما ......روزش مبارک
+ غروب آفتاب
امروز ، خورشید که غروب میکند ، سالگرد آخرین غروب خورشیدی است که حتی نامش نیز نسبتی با خورشید داشت .....
هر سال که میگذرد یک گام به مرگ نزدیکتر میشویم ...... هر سال که میگذرد یک گام به دیدار کسانی که از پیش ما رفتند نزدیکتر میشویم .......
من هر سال که میگذرد آرام زیر لب زمزمه میکنم : خدا را شکر یک سال دیگر به دیدارش نزدیکتر شدیم.
تو هم آرام همین را زمزمه کن .... برای مادرت .... برای خواهرت ....... و روزگاری نه چندان دور برای من نوشا
روحش شاد
یک شعر برای او که دیگر نیست :
به دامنت نرسد دست کس ، که جلوه ناز ترا به بام فلک برد و ..... نردبان برداشت
+ نیمه اردیبهشت
ناهار که خوردیم .... رفتیم سر خاک خواهرت ..... هوا خاکستری بود .... باد ملایمی می آمد .... با این کار میخواستیم به او بگوییم در شادترین لحظات زندگی فراموشش نمی کنیم
از آن سه شنبه خاکستری سه سال گذشت ....
راستی هنوز آن کارت پستالی که به تو دادم ، داری .... یادت هست توی کیفت با آب معدنی خیس شد ....
چ ه ر و ز ی ب و د نیمه اردیبهشت 88
+ فراموشی
یادم می آید جایی برایت نوشته بودم " فراموشی روزهایی که با تو خاطره دارم ، خیانت به تست " هنوز هم بر این باورم
امروز عصر رفتم چیتگر .... به یاد آن روز .....
+ ... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی....
دقیقا .... دقیقا همین موقع ها بود .... غروب سوم اردیبهشت ، سر خیابان محسنی .... انوبوسهای مصطفی خمینی .... اولین باری که با تو قرار فردا روزی را گذاشتم ....
و هنوز پس از اینهمه سال ، یاد میکنم آن لحظات را
دلم در سینه به درد می آید
اشک میریزم
چقدر روزهای خوبی بود نوشا ....
یادش بخیر ..... فقط همین
اردیبهشتت مبارک
رفت .... سال 90 را میگویم .... و در این آخرین ساعات نیز , یادت گرما بخش دل لرزانم است , چرا که میدانم در این ایام دور هم جمع میشوید و خوش میگذرد .... همین که تو شاد باشی , نوشا , برای هفت پشت من کافیست
رفت .... سال 90 را میگویم .... با همه تلخی ها و شیرینی هایش .... سالی که فکرش را نمی کردم فقط و فقط یکبار با تو ( نوشای دوست داشتنی ام ) حرف بزنم
رفت .... سال 90 را میگویم .... سالی که هرگز ترا ندیدم
"....... به آخر نوشته ای دیگر رسیدم ، بسان انتهای فصلی دیگر ، بسان انتهای سالی دیگر .... در خانه تکانی دلت عزیزم ، یاد مرا دور میفکن ... از طرف : همیشگی ترین.........."

+ اغلب اوقات
اگر خیلی مهربان شود
ورق می زند
ولی اغلب
آدم را مچاله میکند . . . روزگار . . .
+ علاج درد ....
علاج درد , طبیبان آشنا دانند..... همین
+ شد دوازده سال ....
سی و چهار ، منهای دوازده میشود : بیست و دو ...... من آنروزها بیست و دو ساله
بودم.
سی و یک ، منهای دوازده میشود : نوزده ...... تو تازه نوزده ساله شده بودی .
نوشا ... چه زود گذشت .... روزهای خوش دانشگاه، بچه ها ، خاطرات ، کسانی که دوستشان داشتیم ، مهربانی ها ، سلامتی ..... همه و همه .... چه زود گذشتند ، درست بسان همان شهابهایی که یکی یکی می آمدند و یکی یکی آب میشدند .... و آب شدن آنها در ما چه شوقی بپا میکرد .... یادت می آید نوشا ...... شهابواره ای میمرد و ما کیف میکردیم ..... چه زود گذشت ..... شد دوازده سال ، یعنی : چهار هزار و سیصد و هشتاد و چهار شب

2 تا عکس 2 تا نامه صد تا خاطره و یک دل پر از دوست داشتن , تنهایی وانتظار .....
این است آنچه از تو برایم به یادگار مانده ....
← صفحه بعد


نظرات ()