دوشنبه نهم دیماه ٨٧- ١۵۴ روز پس از آخرین روزی که ترا دیده بودم.

"چقدر همه چیز زود خاطره میشود" ، این حرف را در غروب روزی زدی که تنها دو و نیم ساعت با هم بودیم ... اولین روز محرم ١۴٣٠ .... روزی که با هم برای اولین بار سر مزار کسی رفتیم که بهترین کس تو بود .... لعنت به این دنیای فانی که چقدر بیرحم است .... و او چه غریب و آرام آرمیده بود .... باز هم اشک ریختی و باز هم خاطرات و مهربانی هایش را گفتی ....     و بعد به یاد آن گذشته های مشترکمان ، برای اولین بار ترا سر خاک کسی بردم که سال ٧٩ تنها ۴١ ساله بود و رفت....

باز هم وقت کم آوردیم و حرفمان بسیار بود ....دلم میخواست در جایی خلوت و دور ساعتها برایت حرف بزنم .... باز هم نشد آنطور که دلم میخواست برایت سخن بگویم .... کمی دکلمه گوش کردیم ....

.... و تو چون مصرع شعری زیبا      سطر برجسته ای از زندگی من هستی ....

کادوی روز تولدت را دادم ( اگرچه خیلی دیر شده بود )، کلی برایم اس ام اس خواندی ، خندیدی ، شکلات دادی ..... و خداحافظی تقدیر محتوم و همیشگی بود .... تو میگفتی امروز روز خوبی نبود .... من گفتم هر روزی که با تو باشم رویایی ترین روز منست .... به تو گفتم فکر میکنی چند روز دیگه ترا دوباره ببینم ؟  و تو زیرکانه پاسخ دادی تو که هر روزی دلت بخواد می آیی....

توی راه برگشت باز هم تمام گونه هایم خیس از یاد تو بود ... یک جا هم نزدیک بود برای همیشه از دست من راحت بشی .... خدا رحم کرد .... تو گفتی دعای مامانم بود ....

"چقدر همه چیز زود خاطره میشود " این حرف تو در غروب روزی بود که بلوزی به یادگار گرفتی همرنگ همان گلهای داوودی که روی سنگ عزیزترینت پر پر کردی ....

"چقدر همه چیز زود خاطره میشود "....