حوالی همین ساعت بود

١١ صبح  ,  شنبه ٢١ بهمن ماه  .... من , تو , مادرت ...

و من آنقدر دوستت می داشتم   ,  که سفر همیشه حکایت آمدن من بود به سوی تو ...

و این راز را مادرت می دانست . . .

حوالی همین ساعت بود 

پیراهن سرخ رنگی که برایت هدیه آوردم , و تو فورا پوشیدی ,

پرتقال نارنجی رنگی که تو برایم پوست گرفتی , و من فورا خوردم ,

واتاق کوچکت که آنروز تکه ای از بهشت شده بود. . . 

چه احترام غریبی دارد خاطره ی آنروز . . .