ايام كبود


+ شد هفت روز....

گویند روزی مجنون ، شوریده و آشفته ، بر روی شنهای بیابانی ، با دستهای تفدیده  از گرما ، لیلی لیلی ، مینوشت و باد هی همه نوشته ها را با خود میبرد .... دل رحمی جلو آمده گفت :چه کار بیهوده ای میکنی مجنون .... باد همه نوشته هایت را از بین میبرد ....

گفت مشق نام لیلی میکنم       خاطر خود را تسلی میکنم

چه زود همه چیز خاطره میشود.... درست یک هفته گذشت از روزی که " ناگهان " آمدی .... دلم نمیخواد فکرش را هم کنم که نمی خواستی به من بگویی .... چ ر ا ؟

دید مجنون را یکی صحرانورد
بربه روی پشته ای بنشسته فرد

صفحه اش از خاک و انگشتان قلم
بر به روی خاک هی میزد رقم

گفت کای مجنون بی دل کیست این؟
می نگاری نامه بهر کیست این؟

گفت: مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست با من کام او
عشق بازی می کنم با نام او

نویسنده : همکلاسی ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: مجنون و لیلی
comment نظرات () لینک