هی تو از عطر آلاله .....بی قرار

چقدر سکه ستاره گون می خواستی تا مرا در اين شب برفی

ميان ماه و پلنگ تنها نگذاری....

آه که ديگر سرانگشتانت هرگز التيام زخم هايم را پاسخگو نيست

اينجا

در اين دل شب تاريک

زنی در خواب ميگريد

نشسته شوهرش بيدار

خيالش خسته ... چشمش تار