تو آمده بودی اینجا,  آنروزها من ماشین نداشتم ( یادش بخیر اما ترا داشتم ) .... داشتم میگفتم : آنروزها من ماشین نداشتم , با تاکسی و مترو رفتیم پارک طالقانی .... من از دوری دو ساله تو گفتم , تو از مسافرت شمال و دوستان و دلخوشی هایت .... برایت یک بلور شیشه ای آورده بودم که عکس دو جام داخلش حک شده بود ( که هنوز می دانم , پس از سالها , از آن خوب مراقبت میکنی ) ..... ........... ....... .........

همه اینها را گفتم که بگویم : میدانی چند سال از آن روز گذشت .... ده سال ! ... آنروز پنجم شهریور 83 بود!

... و تمام امروز اندیشه ام این بود : چگونه ده سال گذشت و ما هیچ نفهمیدیم...