بوی صبح می‌دهی،و گنجشک‌ها
در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.
حسودی‌ام می‌شود به خیابان‌ها و درخت‌هایی،
که هر صبح بدرقه‌ات می‌کنند...
حسودی‌ام می‌شود
به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی...
- خوشا به حال کلماتی،
که در ذهن تو زیست می‌کنند!-
دلم می‌خواهد
یک‌بار دیگر
شعر را
خیابان را
تمام شهر را،
تمام خاطراتمان را از نو قدم بزنیم

گنجشک‌ها پشت پنجره غوغایی بر پا کرده اند
داد میزنم " خفه شوید
روزی که او میرفت جیک هیچ کدامتان در نیامد"
پرواز میکنند
عین تو ، بی‌ خبر...