آنشب هوا سرد بود ... آنشب زمین خیس از باران پایـیزی بود ... آنشب را فراموش نمی کنم ... شبی که : "  تـــو به من گفتی از این عشق حــــذر کن ....  تا فراموش کنی , چندی از این شهــــــر سفــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ .... "  آنشب را فراموش نمی کنم ... چراغهای زرد احاطه شده با مه شامگاهی ,  زمین خیس و سرد آخرین روزهای پاییزی , سیگار نیمه سوخته در دستان یخ زده از سرما ,  خیابان هایی  که تا نیمه شب هی رفتم و رفتم  , نگاه سنگین عابران ........  آنشب را فراموش نمی کنم , به خانه نرفتم , رفتم پیش یکی از دوستانم , شب از نیمه گذشته بود ....  آنشب را فراموش نمی کنم , شبی که اشکهایم لابه لای سیاهی و باران گم شد , حرفهایم در صندوقچه دلم باقی ماند و هیچکس آن شب مرا نفهمید ... و هرگز دوستم چیزی از آن شب نپرسید . . .

آنشب را فراموش نمی کنم نوشا ... واقعیتی تلخ در پس هر کلام تو ....

آنشب را فراموش نمی کنم ... هیچ وقت

دوست دارم بدانم نوشا , آنشب تو چگونه خوابیدی؟؟؟ ......... حتما میگویی : به راحتی !  . . . مثل همیشه