حالم خیلی بده ....آمدم بنویسم  شاید آروم بشم ... تا حالا چند بار خواستم بنویسم اما ...

صد بار قلم تیز شد و خاطره نگذاشت

یک جمله شکایت به نگارم ، بنــگارم

حالم خیلی خیلی بده ... مثل همیشه تنها ، مثل همیشه دلگیر ، غمگین ... با کوهی از اندوه ، خاطره ، حرف و بغض ....

بسته راه نفسم ،

بغض و دلم شعلـــــــــه ور است ...

چون یتیمی که به او  ،  فحش پدر داده کسی ......

آه ای خدای لعنتی کجایی ؟؟؟؟؟؟

ما را همه شب نمی برد خواب ......... ای خفته ی روزگار دریاب.....

تداعی تمام لحظه های با تو بودن ، دیوانه کننده است ... چه غروب دلگیریست نوشا ....

می فشردم به بغل ، آه ... ولی رویا بود

گر چه رویـای تو هم ، مثل خودت زیبا بود

انعطـــــاف تــــــو  اگــــر  در غزلــــم می افتاد

غزلــــم  نرمــــــترین  نرم تن  دنیـــــــــــــــــــا بود ....

کسی نیست فریادهای در گلو مانده ی مرا بشنود ؟؟؟؟ کسی نیست جواب تمام  چرا های مرا بدهد ؟؟؟؟ نیست ؟؟؟ .... می بینی نوشا  ، در این حوالی ، هیچکس شبیه تو نیست  ....

آدمها مرا یاد تو نمی اندازند ...

اینجا هیچکس شبیه تو نیست ...

دلم که برایت تنگ میشود ، کنار آتش می نشینم ، دریا می کشم ، به درختان فکر میکنم ، ماه را صدا میکنم و برای غروب لالایی می خوانم ....

تو بگو نوشا ، از خودت می پرسم : چند سال دیگر باید بمانم و تمام روزهای بدون ترا بشمارم تا بمیرم .... آیا این زندگی به این خفت ، به تحمل این همه رنج می ارزد؟؟؟

می میرم از نبودنت و صبر می کنم

مرگ آنقدر که شایعه کردند ، سخت نیست ...

اینکه هر جا بروم  و پیش از من خاطره ات آنجا باشد  ، به من حق بده که فریاد بزنم هولناکتر از خاطره ، چیزی نیست ... 

برگ زردی با سماجت ، شاخه را چسبیده بود

دستهای خویـــش  و  دامــــــان توام آمد به یاد

یک هفته ، درست یک هفته از وسط زمستان گذشته است ... کاش برف می آمد نوشا ... آنقدر زیاد ، که تمام اندوه سیاهم  را زیر سپیدی اش پنهان میکرد ... آنگاه ... بهار که میشد .... با آب شدن برفها تمام غصه ها می رفت .... از روزگارم می رفت ... از روزگارت می رفت ....

پیراهن خالی تو بر جا رختی

عطری که پریده از تن رو تختی

سالی که بد است  از زمستان پیداست

آغاز هــــــزار و سیـــــــصد و بد بختــــــــــــــــی ...

دیگر ماه در آسمان کامل نیست ، دیگر جاده مرا به سوی تو نمی خواند ، دیگر گوشی ام پیامی از تو ندارد ، دیگر آسمان شفاف نیست ، دیگر ستاره ای که شبیه خال تو بود طلوع نمی کند .... با اینهمه هرشب خواب چهارخانه های روسری ترا می بینم دختر خوب سه شنبه های خاکستری ...

رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود

دیگر به چه امید در این شهر توان بود ؟

امروز خودش به تنهایی اندازه یک قرن بود ، ساعت هفت شب است ، تمام شد ....

ما را تو به خاطــری همه روز

یک روز تو نیـــــــز ،  یــــاد ما کن ...