شنبه ١۴ فوریه ٢٠١۵ , ساعت ٧:٣٠ صبح 

درست است که من به ولنتاین اعتقادی ندارم , اما شاید امروز بهانه ای باشد برای یک گفتگوی ساده ....منتظرت هستم تا زنگ بزنی ....

ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه ......

 

 

تمام روز را به انتظار نشستم ... از تو خبری نشد ... هیچ چیز کشنده تر از انتظار نیست ... حتی برایت اس ام اس زیر را فرستادم :

گــر چه دوری ز برم, همسفر جان منی

قطره ی اشکی و در دیده ی گریان منی

 این مپندار که نقــــش تو رود از نظــــــرم 

"خاطرت جمع که در خواب پریشان منی"

 

غروب شد ... از تو خبری نشد ... می دانستم , اما باور نمیکردم ... حالا قرنهاست که از تو بی خبرم ...

غروب دلگیر شنبه , ١۴ فوریه ٢٠١۵ ......