چه عذاب بزرگی است
وقتی که من تمام تنهايی را
به دوش می کشم
و سخت ترين لحظه های انتظار را
با شکيبايی خود قسمت می کنم.
آرزوی محالی ست
درک دستهای تو
از انتهای تنهايی ستاره های چيده شده
و سفره های خالی احساس
که مهربانی سايه ها
رنگينش کرده است
تو حتی
از فکر اين عذاب هم عاجزی
و من هر روز
تحليل می روم ....

 ۲ سال پيش درست در روزی که من .....پس از ماهها به من زنگ زدی....

ولی افسوس که خيلی دير بود.... خيلی....

و به تو نگفتم که من ....

افسوس