سلام دختر خوب ایام کبود

هر شب که در رختخواب دراز میکشم تا بخوابم از بین پرده و پنجره و تاریکی .... درست بر بالای سرزمینی که تو در آن دور دستها در آن زندگی میکنی ستاره ای پر نور میدرخشد... دلم میگیرد ....دلم هوای مثنوی میکند،.دلم هوای حافظ ، دلم هوای کودکی های بی دردسر را میکند .......آه دیشب به این فکر میکردم که برفرض  تو بیایی و چند ساعتی در کنار هم باشیم....تو بیایی و باز افسوس لحظه های گذشته را بخوریم....تو بیایی و باز خاطرات آنروزها را مرور کنیم....تو بیایی و انتقام تشنگی هایمان را بگیریم.....آخرش که چی ؟.... همیشه این تویی که میروی ...همیشه این منم که میمانم.....این منم که باید در خانه ای زندگی کنم که نه سقفش را دوست دارم و نه دیوارهایش را.... در چهار دیواری  تاریکی که هیچ روحی از زندگی با عشق در آن جاری نیست....تنها گذراندن لحظه ها و روزها را یاد گرفته ام..... و کنار آمدن با همخانه ای که انگار او هم مرا تحمل میکند.... در این زندگی بی شوق حرمتها شکسته شده ، و اخلاق تند و رفتار نامتعادل همخانه در قبال همه چیز و همه کس عادی و روزمره شده   ن... عزیز تو بگو مگر من چه کرده ام که اینگونه بایستی سکوتی سرد برلب داشته باشم ... شاید باورت نیاید گاهی شبها در خواب آنقدر دندانهایم را فشار میدهم که از درد فک از خواب برمیخیزم...ن... عزیز چند روز پیش پس از مدتها یک ایمیلی از تو داشتم که... که آن هم از شانس من باز نشد .... تلفن هم که نمیکنی.... تنها دلخوشی ام همین  یادداشتهای روزانه است که تو هم حتی آنرا نمیخوانی.... حق داری ....تو باید به آینده و زندگی خودت فکر کنی ... بچه که نیستم  راه ما از هم جداست... اصلا" این ارتباط تا کجا.... آه زیباترین بانوی دنیا... ن... عزیز .... نمیدانی .. نمیدانی... نه نمیدانی من ، من بی هیچ چیز ،  چقدر ، تا چه اندازه ترا دوست دارم ..... تا چه اندازه دوست داشتم کنار من باشی و هر روز و هر روز ..... باشی... باشی... فقط باشی ، همین!!!! افسوس

بدرود

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست