سلام ن... عزیز

سلام دختر خوب ایام کبود

 سلام مهربانترین و زیباترین فرشته

تمام دیروز را به یاد آنروز بزرگ با هم بودن در رویای با توبودن با تو حرف میزدم .... حتی در اتاقی که تنهایی بیداد میکند تا مرز فرو ریختن بغض دوری از تو نیز پیش رفتم.....دیشب خواب دیدم که به سراغ این نوشته ها آمده ای و آنقدر برایم یادداشت گذاشته ای که خواندن آنها کلی وقت میبرد..... نمی دانی چقدر ذوق زده شده بودم ..... امروز صبح اولین کارم چک کردن کامنتها بود..... اما.... از تو هیچ خط و خبری نبود .....  نمی خواستم برایت چیزی بنویسم.... خیلی وقت است که میخواهم این کار را بکنم .... اما نمیتوانم .... هیچ کس که نداند تو خوب میدانی این دل ناماندگار بی درمان چقدر در برابر بزرگی و وجود تو ناچیز و ناتوان است   ن....  عزیر بیش از این مرا نیازار.... دلم برایت تنگ شده .... همین لحظه آنقدر دلم هوای گرفتن دستهای کوچکت با آن گرمای مطبوع و آرامش دهنده را کرده که خیسی اشکهای دلتنگی ام را در پشت چشمانم احساس میکنم.... با خود زمزمه میکنم

میگویم نمی شود یک شب

بخوابی و

صبح زود

 یکی بیاید و بگوید

هر چه بود تمام شد به خدا......