آسمون با من وتو قهره ديگه

هر کدوم از ما تو يک شهر ديگه....

سلام بانوی بيست و پنج سال و سه روزه من

سلام گمگشته ساليان دور

هنوز فکر ميکنم که اگر سراغ ايام کبود بيايم تو در را باز ميکنی و به يک فنجان شعر قند پهلو دعوتم ميکنی

يا چه ميدانم شعری برايم مينويسی و با دستان هنرمندت چهره ام را با خنده ای که سرشار از داشتن تست نقاشی ميکنی...

و من  وقتی برای اولين بار ترا ديدم  نميدانستم روزی بودنت را آرزو کنم   حتی برای چند دقيقه   

و من وقتی برای اولين بار ترا ديدم نميدانستم روزی در آغوش گرفتنت را آرزو کنم    حتی برای چند لحظه

و من وقتی برای اولين بار ترا ديدم نميدانستم روزی بوسيدنت را آرزو کنم    حتی برای يک بار

کاش اينجا بودی و  فارغ از اين کامپيوتر های لعنتی دلم را بر روی کاغذی از دوست داشتن می پاشيدم و با يک روان نويس فيروزه ای که رنگ تقدير تست يک دوبيتی از مولانا می نوشتم:

دلتنگم و ديدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هيچ دلی مباد و بر هيچ تنی

آنچ از غم هجران تو بر جان من است