به باز آمدنت چنان دلخوشم
كه طفلي به صبح عيد    پرستويي به ظهر بهار
و من به ديدن تو ....

به قمريان عاشق حسد مي ورزم
دانه بر ميچينند
و به ستاره و باران كه بر نيمرخ مهتابي ات بوسه ميزنند
و به گلي كه با اشاره تو ميشكفد
در فصلهاي خونين هم
مي توان عاشق بود
مگر از راه در رسي
 مگر از شكوفه سر بزني
 مگر از آفتاب درآيي
و گرنه روز تابوتي است بر شانه هاي ابر
كه مارا به افقهاي نا پيدا مي سپارد
و عشق آهوي محتضري است
كه سر بر شانه هاي باران مي گذارد
بيا!
با اندامي از آتش بيا !
و جلوه اي از آذرخش
هيهات
من كجا باز بينمت اي ستاره روشن
كه بي تو
تا شبگير پير مي شوم
چندان كه بازآيي
ستاره ها همه عاشق ميشوند
و جواني در باران از راه ميرسد