سلام

بی آنکه تو بدانی باز برای تو مینویسم

هوا سرد و زمستانی است .... غروبی دلگیر در گوشه ای از این شهر بی در و پیکر....

آنقدر حالم گرفته است که نمیدانم برای تو چه ها بنویسم تا آرام گیرم.... آرام جانم، ن... عزیز ، نمی دانم چرا دیگر نوشته هایم را نمی خوانی ... نمی دانم چرا تو هیچ وقت علاقه به نوشته هایی نداری که من برایت مینویسم ....الان مدتهاست که با من حرف نمی زنی ... خودت میگویی که به یادم هستی .... اما خودت را جای من بگذار.... باور میکنی ؟؟؟ ...... در باور کوچک من پرنده ها بر سر شاخه های ذوق نمی نشینند ....در سرزمین قطبی خاطر  من خبری از طلوع خورشید نیست .... در روزهای تکراری من اثری از تو نیست ....

آه آه آه آه.... چقدر سخت است  تحمل لحظات نبودن تو  هنگامی که اندک تشابهی از تو را در کسی میبینم..... و سخت تر: فکر تحمل تمام این لحظات .... تا آخر عمر.....    راستی من چقدر زنده می مانم .... آه نمی دانی .... گاه آنقدر دلم برای مردن تنگ میشود که نگو.... وقتی که در بحرانی ترین شرایط روحی   احتیاج  به بودن تو دارم .... احتیاج !!!  به تــــو !!! میفهمی ؟؟؟ .... و تو باز هم نیستی!!!

 

مثل سرگذشت باران است قصه‌ات ٬ عزیز دلم !

وقتی که هستی ٬ لبریزم می کنی از دانه های پر سخاوتت ;

خیسم می کنی میان این همه قحطی رطوبت عشق

و وقتی که نیستی ٬ خاطره بویت در بارش اولین قطره بر خاک ٬

آشوبی می اندازد به دلم ٬

که چاره ای نمی ماند جز دویدن به سوی یک سراسیمگی بی انتها....

 

مثل سرگذشت دریاست قصه‌ات ٬ عزیز دلم !

همیشه آبی ٬

همیشه آرام ٬

میان موجی از دلواپسی‌‌‌ها ٬ همیشه غمگین....

 

دلم برای کودکی هایم.... دلم برای برف بازیهای کوچه سرد و پر از برف محله امان ...دلم برای سرمای کوهستانی شهرم .... یخ زدن شیر حیاط.... سر سره توی باغچه .... گلوله برفی های برادرم و عینک بخار گرفته خواهرم.....  دستکش های  قشنگ بافتنی ... که هر سال مادرم می بافت.....

آه کجایی سرزمین اجدادی که بوران و باد و برفت را نیز عاشقم.....

آه کجایید ای نفس های گرم علاقه حقیقی.....آه ...

 

ن... عزیز  من این حرفها را نمی توانم برای کسی بزنم ... حرفهایی است که تنها در قلبم و دلم هر روز و هر ماه و هر فصل تکرار میکنم .... لزومی ندارد تو شنونده آنها باشی  .... تو هم میتوانی نشنیده بگذری.....     

 

.. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
از چشم دوستان ، دور یا نزدیک ؟؟؟...


سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است ...


حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.....

 

 

راستی تا یادم نرفته بنویسم.... امروز 20 دی ماه است و ما در شامگاه چنین روزی .... شش سال پیش .... با هم خسوف را به تماشا نشستیم..... شامگاه سردی که دیر آمدی و زود رفتی .... یادت هست گلم ؟؟؟

آنروزها ترس از اینکه کسی ما را با هم ببیند و این روزها.... سرنوشت ..... برای ما چه نوشت!!!!!!! هنوز یادم نرفته سرخی گونه های یخ کرده ات را ..... شیطنت های دخترانه ات را ...... خنده های از ته دلت را......

آه آه آه آه ..... دلم برای کودکی های تو هم تنگ شده ......