... همیشه تو حکم می کنی
سه دایره سیاه
یکی برای چشم تو
دیگری برای چشم تو
و دیگری برای پیشانی من.

می دانم که دستم را نخوانده ای، اما
بوی خاک باران خورده که می رسد
تو هی خشت می زنی بی خیال و
دست من خالیست.

پس از آنهمه چهره که به بازی گرفتیمشان
فقط بی بی مانده
مات و غمزده
یادآور خاطرات تلخ شکست.

باز دو دل می شوم
دلم را بازی می کنم
سیاهی چشمان تو و پیشانی من دلم را می برد
و من می بازم ...