يادم مي آيد آنقدر در آنروزها در دانشگاه سابقه دار شده بودم كه بتوانم سر از برنامه كلاسي  و كلاسهاي  خالي و منتظر بودن و ....در بياورم.......امروز 4 ارديبهشت است ..... هفت سال از آن روز شروع ...از آن قرار روز اول ...از آن روزي كه من و تو اولين حرفهايمان را زديم .... گذشت ......يكشنبه زيبايي كه من بيقرار و شيفته ..... چشم به آينده اي رويايي دوخته بودم....آه كه چقدر برايت حرف زدم و تو تنها گوش كردي ...... هنوز يادم نرفته ، من  شكلاتي در دستت گذاشتم ..... شكلاتي كه علامت علاقه من به تو شد ...... و امروز سالها ار آن ديدار اول ميگذرد و ما در كش و قوس اين روزگار ، دور يا نزديك ، بي هم و تنها ، با خبر و بي خبر از هم ..... روزگار گذرانديم و گذرانديم ....

 

و امروز خواب آلود و سرما خورده از خواب بيدارت كردم.... انگار چيزي شده بود .... خواهش كردم كه ببينمت ....و تو مثل هميشه طعم گس بي اشتياقي را باز به من چشاندي ..... ناراحت نشو گلم .... ديگر عادت كرده ام .....

كاش فقط ميدانستي در اين فاصله دور از تو .... كسي است كه با تمام مشكلات ريز و درشتش .... امكان ندارد روزي زمزمه دوست داشتن ترا زير لب تكرار نكند .... كسي كه اين راز را سالهاست  در آغوش دل پنهان كرده .....

 

 

رو سر بنه به بالين .... تنها مرا رها كن

ترك من خراب  شبگرد مبتلا كن .....

ماييم و موج سودا .... شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا .... خواهي برو جفا كن