ناگهان

نمیدانم , حساب روز و ماه از دستم رفته .... فقط میدانم آن غروبی که تو رفتی , ماه غمگین بود , یادت می آید نوشا , ماه غمگین بود و از لابه لای ابرهای آخرین روزهای زمستان , تماشاگر ما بود.

بیقرار بودی برای رفتن , نزدیک گیت خداحافظی کردی , رد شدی , رفتی آنسوی دیوار شیشه ای , باز هم خداحافظی کردی , دیگر صدایت را نمی شنیدم , دست تکان دادی و در پیچ گذر آخر , با خنده ای (که دلم نگیرد) آخرین نگاه تو , در پس دیوارها محو شد ...

زندگی

وزن نگاهی ست

که در خاطره ها می ماند ... (سهراب)

.... و من ناگهان تنها شدم , در میان آنهمه هیاهو , ناگهان خالی شدم , سست شدم , ویران شدم (مثل خانه های کوچک شنی که کودکان لب ساحل میسازند و ناگهان موجی قوی از راه میرسد)، ... آه تازه به باور دریا رسیده بودم که ناگهان خود را اسیر تنگ بلور یافتم .... چه لحظه دردناکی بود ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻴﺎﺩ ﻣﻲﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﻲ ﺭﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺗﻮ، ﻧﮕﻔﺘﻪﺍﻡ !... چقدر حرف باقی مانده , چقدر نگاه کردن ..... هنوز گرمای دستت در دستانم باقی بود که اشکهایم را پاک میکردم .....

 

چهارشنبه , دهم اردیبهشت ٩٣

/ 0 نظر / 4 بازدید