من استاده ام تا بسوزم تمام

دیشب دوباره انگار خواب تو را دیدم .... خواب دیدم آنقدر دلم برایت تنگ شده بود که آمدم آن دور دورها .... قرار بود تو بیایی و فقط از جلویم رد شوی ... و من فقط یک نظر ترا ببینم .... نزدیکهای آمدنت بود که .... از خواب پریدم .... باز هم ترا ندیدم .... چقدر تلخ است بیداری بعد از خواب قشنگی که دم صبح میبینی....

دیشب باز دلم برایت تنگ شده بود .... خیلی زیاد .... تا صبح بیدار بودم .... برایت گریه کردم....گریستن در تنهایی خالی شدن و سبک شدن است ... اما گریستن در جایی که مبادا صدایت را بشنوند عذابی است دو چندان....

 امروز ....درست شش ماه از ندیدن تو میگذرد .... انگار سالهاست دست نیافته شده ای سیب قشنگ من

شعری از سعدی که بارها به سادگی از کنارش گذشته ایم .... اینبار با دقت بخوان

شبی یاد دارم که چشمم نخفت     شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست     تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من           برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود         چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد     فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست    که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام      من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت       مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع      به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای      که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر      همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن    به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست      قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض   چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدایی ندارد ز مقصود چنگ     وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار       وگر می‌روی تن به توفان سپار

/ 0 نظر / 5 بازدید