روزهایی که تو اینجا بودی....

روزهایی که تو اینجا بودی ، گندمزارها سر سبز بودند ...

روزهایی که تو اینجا بودی ستیزی بود بین آفتاب و ابر، که این یکی نورش را بتاباند بر زمین و آن یکی نم نم بارانش را.... چه کشمکش دل انگیزی .... یادت می آید گلم .

و این روزهای زرد و گرم که نعش خشک گندمها  دسته دسته زیر سوز آفتاب نیستی را انتظار میکشد ، نه دیگر طراوتی است ، نه بارانی ، نه مسافری از آن راه دور....

نازنین من .... کدامین اردیبهشت بار دیگر ما را بهم خواهد رساند و کدامین روز این تقویم لعنتی سبز خواهد بود .... سبز یعنی اینکه تو هستی با همه زیبایی هایت...

... ویک شعر زیبا از سعدی ... تقدیم به تو .... بهترین و همیشگی ترینم :

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم


خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

 

/ 0 نظر / 8 بازدید