دستت را به من بده

دستت را به من بده تا ترا ببرم به حوالی سالها پیش - خرداد اولین سال آشنایی مان ...

دستت را به من بده تا با هم از ریل رد شویم ...

دستت را به من بده , من ترا خواهم برد بر بلندای همان کوهی که با هم از آن بالا می رفتیم ,,, به دور دستها نگاه می کردیم , به آدمهای ریز شده که از آن پایین می گذشتند , به افق شهر تو , به ساختمانها , به دانشگاهمان , به آسمان و مهمتر از همه "به هم" نگاه می کردیم ... می خندیدیم ...

دستت را به من بده نوشا , نگران تیغ آفتاب نباش .... برایت کلاه حصیری و عینک آفتابی آورده ام .

دستت را به من بده بانوی سه شنبه های خاکستری , دستانت پر از خواهش طعم ترد بوسه های منست ...

دستت را به من بده و آرام صخره به صخره با من بالا بیا ... بالا بیا تا به خدا نزدیک و نزدیکتر شویم ...

دستت را به من بده و فقط برای یک بار دیگر , با من بیا ,,,, بیا برویم آنجا ....

 

پی نوشت : از آخرین نظری که در این وبلاگ نوشتی ، ۵ سال ، گذشت ... پس کی میخواهی .....؟؟؟؟؟؟؟

 

/ 0 نظر / 5 بازدید