پاییز بوی تو را میدهد

 بوی پاییز می آید ... و من چقدر پاییز را دوست میداشتم .... پاییز یعنی باز شدن دوباره دانشگاه ، پاییز یعنی پایان تابستانی که ترا ندیده بودم، پاییز یعنی بوی خوش عاشقی ، لمس گچ و تخته و انتظار های پی در پی ، چه سر کوچه ای که دوستش میداشتم ،چه پشت در کلاسی که تو آنجا بودی .... پاییز یعنی طعم زندگی : اگر تو بودی .....

اما این روزها بسان پرنده ای که آشیانش را درندگان خراب کرده اند .... هی دور این لاشه لانه پرسه میزنم ..... دست خودم نیست ، باد .... باد پاییزی یاد تو را در خانه دلم میپیچاند ....

غرق دریای غمت را رمقی بیش نماند     آخر اکنون که بکشتی به کنار اندازش

خون سعدی کم از آنست که دست آلایی     ملخ آن قدر ندارد که بگیرد بازش

/ 0 نظر / 5 بازدید