با من زمزمه کن

 امروز ( ١٨ آبان ) که به تقویم نگاه میکردم ناگاه تنم لرزید و سریع در ذهنم شروع کردم به شمارش ... در کمتر از چند ثانیه به جواب رسیدم ... دو سال و نیم گذشت ... از آن روز لعنتی که تنها گواه پاکی عشق من به آسمانها رفت ... با اینکه میدانم هر روز بارها بیادش می افتی و گاه شبها در خلوت خودت اشک می ریزی ، دعا میکردم تو یادت نیاید که امروز دو سال و نیم از رفتن کسی میگذرد که روحش بسان نامش  بود و بودنش بسان شهرتش ..... دلم گرفت .... آمدم اینجا تا برایت چند خطی بنویسم

یادگار مهربانیها : تو هم با من زمزمه کن این چند بیت از مولانا را ....  

.... پیــــش او مردن به هردم از شکر شیرین تر است

مـــرده داند ایـــن سخــــن را تــو مپرس از زندگان

شاد روزی که این غزل را مـن بخوانم پیش عشق

سجـــــــده آرم بــــر زمیــن و جان سپارم در زمان

مـــــرغ جــــان را عشـق گوید میل داری در قفس

مـــرغ گــــوید مـــن تــــرا خـواهم قفس را بر دران....

/ 0 نظر / 5 بازدید