خدا را چه دیده ای نوشا ...

رازی ست عشق , که آدمی را یارای دریافتنش نخواهد بود ...

١٠ صبح نیمه اردیبهشت ٨٨ ، سرآغاز یک روز رویایی با تو .... سه شنبه ای خاکستری پر از خاطره, تماشا, تغزل ...

راستی هنوز آن انگشتری هفت رنگی که آنروز به تو دادم را داری (گفته بودی که همیشه دستت میکنی) اما این هم از آن دروغهای قشنگت بود ... دریغا , چه روزها و ماهها و سالها زود میگذرند .... دریغا چه زود فراموش میکنی تمام حرفها را , روزها را , قرارها را .... دریغا چه بی اختیار تسلیم شدی نوشا ,,, دریغا , تسلیم , سرآغاز تهی شدن است , دریغا بر دلی که تهی شد , دلی که از عشق تهی شد ....

ببخشای بر من که اینگونه مینویسم , تنهایی و کشیدن بار خاطرات همه روزهایی که با تو بودم , تنهایی و انتظار همیشگی مرا و نوشته هایم را پریشان کرده ...

آه از این سینه ی سوخته که آتشش نامیراست ....

دیروز غروب رفتم چیتگر , بر آن بلندای سبز که با هم رفته بودیم , آنقدر مغرب آسمان را نظاره کردم , آنقدر شعر خواندم , آنقدر صدایت کردم که آسمان کور و جنگل کر شد ....

میدانم(و به این دلخوشم) که روزی باز , با هم قدمهامان را تا آن بلندی شماره خواهیم کرد .... خدا را چه دیده ای نوشا ... شاید خیلی زود ... فقط دعا کن دیر نشود .... انتظار مکافات مرگ است .... 

١۵ اردیبهشت ٩٣

/ 0 نظر / 5 بازدید