به قدر ریگ بیابان

چه روزهایی خوب

که در من و تو گل آفتاب می رویید

به شهر شهره ی شعر و شراب می رفتیم

به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم

قلندرانه

گریبان دریده تا دامن

به آستانه ی حافظ

خراب می رفتیم

و چشمهای تو با من همیشه می گفتند

رها شو از تن خاکی

از این خیال که در خیل خوابها داری

مرا به خواب مبین

بیا به خانه من

خوب من!

به بیداری

به این فسانه ی شیرین به خواب می رفتیم

و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت

ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم

به قدر ریگ بیابان دروغ میگویی

درون آن برهوت

این من و تو و ما مبهوت

فریب خورده به سوی سراب می رفتیم

/ 0 نظر / 6 بازدید