می روم آنجا که ...

دریغا کلمات اندک و معانی بی کرانه اند 

دلم پر از خواهش نوشتن , پر از خواهش دوباره با تو بودن , پر از بغض دوریست نوشا . . .

امروز هم می روم , مثل همه این سالها ... از آن غروب اردیبهشتی که تو اینجا آمدی پنج سال می گذرد ... و من هر سال (در چنین روزی)می روم آنجا , بر آن بلندی سبز , همانجا که با هم گوجه سبز و توت فرنگی خوردیم ... رو به مغرب آسمان می نشینم و باز بغض گلویم را رها می کنم ....

امروز هم می روم , پارک چیتگر منتظر من و زمزمه های عاشقانه منست .....

/ 0 نظر / 5 بازدید